اما بعضی شبا، یهو وسط سال اصلی ذهنم یه گودال بزرگ درست میشه، این گودال پر از کلمست. انواع و اقسام کلمات توی این گودال می چرخن، بعضیاشون تیکه تیکه میشن ب حروف تبدیل میشن و بعدش کلمات جدید رو تشکیل میدن بعضیاشون توان دو میگیرن، بعضیاشون ی گوشه ای از گودال گیر میکننن و ثابت میمونن، بعضیاشون ...
این شبا باید دست ب کار شم. وارد گودال شم کلمات رو جم و جور کنم، بریزم توی یه کیسه و گودال رو از بین ببرم. خیلی وقتا موفق میشم اما امان از زمانی ک کلمات زورشون به من بچربه و ب من حمله کنن. امان...امان...امان...توی گودال دفن میشم و روزها باید تلاش کنم تا از تله ی ذهنم بیرون بیام.
این روزا در حال تلاش برای دفن نشدن هستم اما کلمات پروسه ای رو ب پیروزی دارن.
از اتاق های محرمانه صدای فریاد شنیده میشه.
برچسب:
نویسنده: کارن مهدوی